خوب باش علی، داداش

علی جان ضیا! سلام. منو یادت میاد؟

منم حامد جوادزاده. میدونی از کی میشناسمت؟ فک کنم از سال 84. تو رادیو. اون موقع آیتم تلفنی داشتی از کاشان. بعد از اذان تو روی خط پخش میشد. قر و فر زیاد داشتی واسه آیتمت. مهدی زریباف میگفت اگه آیتمش طرفدار نداشت تا حالا 10 بار حذفش کرده بودم. طلب پول کردی، شاکی شده بود فک کنم.

علی جان یادت میاد وقتی روی خط تموم شد، من شدم سردبیر "وخدایی که در این نزدیکی است"!؟ ویژه افطار بودا... یادته؟ یادته تو یه پسر بچه بودی و من سردبیر برنامه ای که اجراش رو فاطمه صداقتی داشت؟ فاطمه همون موقع هم خیلی حرفه ای بود. علی یادته من آرم برنامه رو دادم تو خوندی نه فاطمه؟ "...دلی، آماده ی وصل، سجاده ای پهن، و خدایی که در این نزدیکی است..." میدونی که آرم ینی حرفه ای ترین جای یه برنامه. آرم اون برنامه رو نه فاطمه ی صداقتی خوند، نه وحید جلیلوند، نه فرشید منافی، نه مهران دوستی، و نه هیچکدوم از حرفه ای های صدا. آرم مهمترین برنامه ی شبکه رو تو خوندی. سید علی ضیا. هه چقد بابتش فحش خوردم از فاطمه که چرا آرم برنامه رو ندادی من. گفتم این پسره صداش قشنگ تر از توئه... شوخی میکردم باهاش ولی لجش در میومد. بی خیال.

علی ضیا یادته من رفته بودم سر برنامه صب؟ "یک صبح، یک سلام" بود اسمش. دیگه برا بچه های رادیو نخ نما شده این خاطره از بس گفتمش. همون که یه روز ساعت 6 صب تو پخش بودم، رفتم خبرا رو چک کنم دیدم صفحه ی اس ام اسا بازه، چک کردم دیدم مال نصفه شبه دیشبه، همین جور رفتم عقب دیدم یه عالمه اس ام اس از ساعت 2 شب تا 5 صب داریم. یادت اومد؟ همون که بعدش از بچه های شیفت پرسیدم دیشب اینجا چه خبر بوده؟ برنامه داشتیم؟ گفت نه شیفت شب بوده. پرسیدم مجری؟ گفت علی ضیا؟ گفتم غیر از علی هر کی دیگه بود باور نمیکردم این همه اس ام اس و... یادته دیگه بابا! چقد وقتی پیش گیل آبادی و مدیر پخش تعریفت و کردم خوشحال شدی. خب آخه اون موقع ها حرف منم یه کم در رو داشت. ناسلامتی سردبیر برتر شبکه بودم به قول خودشون.

آخ راستی علی یادته نمایشگاه کتاب و؟ مجتبی تاریخ خوب تو ذهنش میمونه. فک کنم اردیبهشت 87 بود. من "سفید مثل شب" و داشتم اون موقع ها. تو ام دیگه یواش یواش شده بودی گوینده شبکه. البته به قول خودت هنوز نیم بند بودی. من طبق معمول مسئول غرفه رادیو جوان بودم تو نمایشگاه کتاب. علی به خدا اون زمانا اصلن یادم نمیره. خیلی تلخ بود. گفتم برات که، از اول هفته برا جمعه قرار گذاشته بودیم که مردم بیان، منم تمام گوینده ها رو دعوت کنم، وسط هفته گیل آبادی عوض شد. احمدی ام گفت به جوادزاده بگین جشن و برگزار نکنه، منم گفتم قانون عطف به ماسبق میشه. من از مدیر قبلی اجازه دارم، رو آنتن ام اعلام کردم، امکان نداره برگزار نکنم. از همون جا احمدی با من چپ افتاد. هفته ی بعدشم که "سفید مثل شب" و ازم گرفت. ولی اصلن به رو خودم نیاوردم. با انرژی جشن و برگزار کردم. ولی خدا میدونه چه فشاری روم بود. اون روز تو خیلی خوشحال بودی، خواهر یکی یدونت عروسی کرده بود، تا نصفه شب گیر عروسی بودی، نصفه شبی ام خودت و رسوندی به نمایشگاه. داشتی از خواب میمردی. یادته باهات شوخی کردم؟ گفتم این خوابه، میکروفون و ازش بگیریم معلوم نی چی بگه تو خواب..." چقد همه خندیدن. کیا بودن اونجا؟ وحید جلیلوند، بنفشه رافعی، اشکان صادقی، محمودرضا قدیریان، پروین کرمی، نسیم رفیعی، سعید پورمحمودی. آره دیگه؟ همینا بودن؟ نه؟ ولی تو چه ترکوندی جمع و! یه کل آبی قرمز را انداختی، ریختی به هم جشن و. یادته بعد از جشن جلو همه بهت گفتم قدر خودت و بدون تو خیلی خوب میشی؟ برق خوشحالیه نگات یادم نمیره. به مجتبی گفتم خوشحال شدم، بچه خیلی حال کرد. وای علی اون روز انقد امضا دادم، پشت بازوم درد گرفت ولی هفته بعدش بیکار شده بودم. ای بابا بی خیال.

علی یادته برنامه "جوونی آزاد" و؟ قبل از سفید بود. آره. اون موقع تو خیلی جدی نبودی واسه شبکه انگار. همه میگفتن این پسر زاغه که جدید اومده. انتخاب مجری واسه جوونی آزاد خیلی استراتژیک بود. "روی خط جوونی" با فرشید و زهره هاشی بود، "جوونی به وقت فردا" با فاطمه صداقتی، حالا میخواستن واسه "جوونی آزاد" تصمیم بگیرن. خب شبکه طبیعتن میگفت فرشید منافی ولی وقتی من تورو پیشنهاد دادم همه بهم خندیدن که فرشید داره، این پسره رو میخواد. هر چی اصرار کردم قبول نکردن، فرشید اومد، یه ماه اجرا کرد رفت تلویزیون. حیف فرشید. مهره اش سوخت طفلی. بعدش دوباره من گفتم علی رو بدیم من، قول میدم بترکونم، بازم گفتن از این پسره بهتر داریم. سعید اومد دیگه. پورمحمودی. چه بامزه، جوونی آزادم تا یکم خوب شد، به زور ازم گرفتنش. 

تو "کات" ام همین شد دیگه. گفتم بذارین علی بیاد، گفتن تو با پورمحمودی رفیق شدی، راحت تر کار میکنی. شانس ما انقد سعید بد قولی کرد که مجبور شدن تورو بدن. یادته یه روز خوب نبودی زدمت؟ ازم که ناراحت نیستی؟ میدونم نیستی. خودت گفتی. باشعوری دیگه. گفتی میدونم صلاحم و میخواستی. دم شعورت گرم. اصن همین شعورت بود که وقتی خبر دعوات و با یه سردبیر که رفیق مشترکمونم هست شنیدم، بدون مکث گفتم حق با علیه. گفتن مگه میدونی چی شده؟ ببین علی چیکار کرده که یارو سرش داد زده و توهین کرده. گفتم من علی و زدم، چیزی نگفته، مطمئن باش اگه اینجا ام حق با علی نبود، کوتاه میومد و چیز یاد میگرفت. همون رفیق مشترک بعدن شنیدم که گفته "علی ضیا تو رادیو، یه اشتباهه" چقد به این پز روشنفکریش خندیدم. یادمه گفتم... به خدا گفتم، از مجتبی بپرس، گفتم یه نفر تو این جماعت رادیویی عاقبت داشته باشه، علی ضیاس.

ای بابا علی من چقد از دست تو کشیدم، مجری قبلیه گزینه جوان چاق شده بود، براش شرط گذاشتم خودش و لاغر کنه، دایره کلماتش و بیشتر کنه، لباسای بهترم بپوشه. به خدا علی شرطم این بود. به حاج علی زاهدی ام گفتم، قبول کرد. به هیچکدوم از حرفام اعتنا نکرد، منم نذاشتم دیگه اجرا کنه. بعد شنیدم پشت سرم گفته حامد جوادزاده به خاطر رفاقتش با علی ضیا، زیراب من و زد. ای بابا... یه بار دیگه ام بعد از فوتبال که رسوندمش، کلی باهاش حرف زدم که به خدا تقصیرر خودت بود، به علی ربطی نداره، باور نمیکرد. بی خیال بابا. من گوشم از این حرفا پره.

وای علی، سر نیمروز پوستم کنده شد. روزی سه تا مجری به من پیشنهاد میدادن. آقای زاهدی خیلی دل نگران بود. میگفت علی نمیتونه. یه بار تو دفتر بهش گفتم حاج آقا من اجرای ضیا ور تضمین میکنم. اگه بد بود، من میرم. گفت باشه ولی گزینه ی دیگه ام تو ذهنت باشه گفتم هست گفت کی؟ گفتم گزینه ی اول علی ضیا گزینه دوم علی ضیا گزینه سوم علی ضیا گزینه چهارم امین نبی الهی گزینه پنجم اسماعیل پور که الان رادیو جوانه. گفت خب پس خوبه. ولی علی اولا واقعن دهنم سرویس شد. یه بار که اصلن گریه کردم. هه. مث بچه ها. مجتبی که قسطی حرف میزنه، یه بار گفت تو این همه سال و برنامه سازی، همچین فشاری رو رو حامد ندیده بودم. اونم کی؟ من! هر کی میخواست ثابت کنه مدیر قدرت مندیه، یه لقد حواله ما میکرد. خیر سرشون میگفتن حال گنده شونو بگیریم، بقیه حساب کار دستشون میاد. علی واقعن اینا با خودشون چی فک میکردن؟

یه بار تو ماشین، فک کنم همون برنامه های دهم دوازدهم بود. بهت گفتم مجری نیستی مرد که هستی، رفیق که هستی، رفیق! آبروم و برات گرو گذاشتم. میفهمی؟! علی چقد بهت برخورد. من شرمنده ام. ببخشید که بازم به روت آوردم. تهش میخوام چیز دیگه ای بگم آخه. میخوام بگم داش علی، خیلی مردی! خیلی با معرفتی! آبروم و خریدی! خدا عاقبتت و به خیر کنه دادا! الان که را میری تو خیابون همه با دست نشونت میدن، من حال میکنم. الان که هر جا میری هزار نفر میریزن دور و برت و ازت امضا میگیرن، من پزت و میدم، الان که خیلی خواهون داری، دلم برات قنج میره. یادته بعد از عوارضی قزوین، همون سفر شمال که رفتیم برا ضبط. دست انداختم گردنت و گفتم بعد از بابام. مجتبی تنها پسری بود که عاشقونه دوسش داشتم، ولی الان احساس میکنم محبتم به تو، با عشق قاطی شده. گفتم علی پسری نیست که انقد صمیمی مث تو و مجتبی دوسش داشته باشم. آخه واقعیت اینه که بعد از برنامه روز مادر که با مامانت اینا رفتیم ناهار بهمون پیتزا دادی، مامانت از قول گرفت. منم قول دادم. چی بود بماند. نه! چرا! تو که غریبه نیست، ازم قول گرفت همیشه هوات و داشته باشم. پشتت و خالی نکنم. منم به مامانت گفتم پسرت باید هوای مارو داشته باشه بابا. اگه نمیزدم تو شوخی و خنده، قطعن گریه میکردم. خب کارگردان برنامه ام وقتی انقد دل نازک باشه که کسی ازش حساب نمیبره. بی خیال دادا سرت و درد آوردم. فقط میخواستم بگم خوشحالم که بالاخره به حقت رسیدی. الان اگه هرکی بخواد برنامه ی خوب بسازه، برنامه اش بگیره، اول میگه علی ضیا. داداش دم معرفتت گرم. آبرو داری کردی. خدا آبروت و حفظ کنه. خدا عزیز ترت کنه. حالا اگه خودتم به حرف خودت اعتقاد نداشته باشی، من اعتقاد دارم که ده سال دیگه، اسکار اجرا میکنی آقای سوپراستار.

ولی علی جان، داداش، این و برات نوشتم که بگم، یه وقت فک نکنی پشتت و خالی کردما، دیگه هوات و ندارما، نه! احساس کردم یه سری دوس دارن من و گروهم نباشیم تا راحت تر کار کنن، بهترین وسیله ام برای فشار آوردن به من، تو بودی. ینی به تو فشار میاوردن که به من فشار بیاد، خودم و کشیدم کنار که تو راحت تر نفس بکشی. حالا به نظرم اوضاع خیلی برات قابل تحمل تره. ماشالا تجربه ام که پیدا کردی، استعداد و خلاقیتم که همینطور مینگیل مینگیل برات ریخته. فقط حلالم کن اگه نتونستم بیشتر از این چییزی بهت بگم. بذار پای بی سوادی ام. آقای زاهدی میگفت برا علی کم گذاشتی. راس میگفت. تو ببخش. فقط چندتا نکته مونده که اگه رعایت کنی خیلی بهتر از الانت میشی:

* حب و بغضت و جلو هر مهمون کاملن کنترل کن. نذار حس پیروزی بهت دست بده بعد هر برنامه، چون بالاخره یه روز یکی شکستت میده. شکستت برا مخاطبت خیلی سخته.

* دنیا و اجرا رو از دریچه ی اخلاق نگاه کن. اجرا و آنتن بهت قدرت میده، یه وقت نکنه از قدرتت برا زدن کسی -ولو به حق- استفاده کنی.

* الان دوست دارن، چون باورت میکنن، باورت میکنن، چون زلالی، مواظب زلالیت باش. از دستش نده. به قول خودت "مواظب خوبیهات باش". مخاطب سریع رذالتا رو کشف میکنه.

* زمین خورده رو هرگز نزن حتی اگه رئیس سازمان گفت بزنی.

* وقتی یه مهمون گوشه رینگ انداختت تو جواب نداشتی، بگو ادب میکنم و جوابت و نمیدم. اینجوری هم مغلوب نمیشی، هم اگه خوب بازی کنی، پیروز میای بیرون.

* مهمونت و بشناس و جواباش و تا جایی که میتونی حدس بزن.

* قبل از هر تحلیلی که میخوای بگی، مطمئن باش که تمام تحلیلها رو بررسی کردی.

* این حدیث حضرت امیر بیشتر از همه برا یه مجری کاربرد داره: "حق را بگو حتی اگر به ضرر توف باشد." اگرم نمیتونی حق و بگی، دست کم ناحق و نگو. البته مطمئن شو حق کدومه، باطل کدومه.

* خوب باش علی... منم دوست داشته باش

حلالم کن... دوست دارم... یا علی

------------------------------------------------------------

پانوشت 1: فک کردم این فهم شده ولی مثل اینکه نشده. حرف من دو نکته ی اصلی داره: 

اولی اینکه دلیل رفتن من علی نیست و هیچ منتی بهش نیست. ولی اینکه وقتی من نیستم رو علی فشاری نیست. خوشحالم میکنه

دومی هم اینکه از وقتی علی ضیا پاش به رسانه باز شد من طرفدارش بودم و معتقد بودم که در عالم رسانه خیلی رشد میکنه. تلاش کردم و دفاع کردم تا اینکه تو نیمروز علی خودش و نشون داد و من هم مطمئن شدم که اشتباه نمیکردم.

 

پانوشت 2: علی جون داداش تولدت مبارک

/ 0 نظر / 74 بازدید