ما به این آذر پرحادثه عادت داریم...

ماه آذر تو این چند سال اخیر برام خیلی پر حادثه بوده

مخصوصن آذز 85

23 آذر 84 پدربزرگ مادری ام که ساکن مشهد بود, رحمت خدا رفته بود و بعد از مراسمش در مشهد, بابام مریض شد و سه ماه بعدش زمینگیرشد.

یک روز بعد از سالگرد پدر بزرگم ینی 24 آذر, پدرم بعد از 9 ماه زمینگیری و کل کل با این سرطان کوفتی تو روز زیارتی حضرت رضا. برای همیشه چشماشو رو دنیا بست و ...

بابام برا همیشه رفت

خودش رفت و آبرو شو برام گذاشت

سه روز بعد از فوت بابام, بچه داداشم (ضحی) که اولین نوه ی بابام بود چشمش به جهان باز شد و غم بابام و کم کرد

هنوز یادم نمیره:

قاری شرو کرد به قرآن خوندن و مجلس ختم شروع شد. ما ام که صاحب عزا بودیم و طبیعتن دم در مسجد واستاده بودیم.

تلفن آقا جواد (داداش بزرگم) زنگ زد. یهو دیدم لبش خندید و چشمش بارید. به من و امیر(داداش وسطی) گفت: ضحی به دنیا اومد.

حاج آقا رو منبر گفت و همه گریه کردن و به ما تبریک و تسلیت گفتن. گریه اشون واسه این بود که بابا خیلی چشمش دنبال نوه اش بود. اونم وقتی فهمید یه دختره, ندیده عاشقش شده بود. آخه بابا فقط سه تا پسر داشت و عاشق این بود که دختر داشته باشه

فقط سه روز کم آورد. فقط سه روز

دو تا از دایی آم از مشهد اومده بودن برای مراسم ختم ولی یکی شون مونده بود پیش مادر بزرگم. قرار بود کسی بهش نگه که تنها دومادش رحمت خدا رفته.

هفتم بابا بود ینی آخر آذر که دایی ام از مشهد تماس گرفت که مادر بزرگم ام رحمت خدا رفت...

و بیچاره مادرم

مادرم...

کوه بود اون روزا

ضحی نگهش داشت

خدا به دست ضحی نگهش داشت

.

.

.

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...

 

و 27 باز هم آذر این بار 87, من و نرگسم

من و عشقم

من و همه ی من 

من و ...

اصلن این آیه بر من نازل شد:

الیوم اکملت لک دینک و اتممت علیک نعمتی...

امروز دین تو را کامل کردیم و نعمتمان را بر تو تمام نمودیم...

به جون خودم بر من نازل شد اون شب...

 

            پر کن قدح باده که معلومم نیست

                                                         این دم که فرو برم، برآرم یا نه

 

 اصلن ما به این آذر پرحادثه عادت داریم

/ 0 نظر / 22 بازدید